نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
یه روز صبح زود پیرمرد از خانه اش بیرون آمد و تا سر کوچه نرفته تصادف کرد عابرانی که از انجا می گذشتن اورا به درمانگاه رساندن و پرستاران مرکز پیر مرد را معاینه فیزیکی کردن و به او گفتن که باید برای عکس برداری اماده شود ولی پیرمرد سرسختانه عجله میکرد برای خارج شدن از درمانگاه یکی از پرستاران دلیل عجله او را پرسید : پیرمرد گفت همسرم در آسایشگاه سالمندان هست و همیشه صبحانه را با هم میخوریم.پرستار گفت : من بهش خبر میدم و ماجرا را براش توضیح میدم. پرستار برگشت و گفت این که میگه اصلا شمارو نمیشناسه . پیر مرد گفت : اخه آلزایمر داره پرستار گفت: خوب بهتر دیگه دلیل نداره نگران باشی اون که نمیدونه و یادش نمیاد دیگه پیرمرد گفت: اون آلزایمر داره و یادش نمیاد من که میدونم اون کیه
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عاشقانه , , :: برچسبها: وفاداری , عشق , عشق , محبت , عاشقانه , عارفانه , مریم , گل مریم , مریمی , شعر , نماز , حجاب , اسلام , ستر , معشوق , جملاتعاشقانه , جملات عارفانه , احسان اسکندری , خانواده , جامعه , مریمی , نازنین مریم , دوست داشتنی , مادر , :: بازدید از این مطلب : 377 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
یه روز از روزگار داستان ما پسر یکی از وزیرا (کسری)عاشق و خواهان دختر شاه(مه نام) میشه. یه روز کسری داستان خواست به مه نام بگه من عاشقتم و دوستت دارم ..... برفت به پیش آن زیبا رخ و مه نام.... بگفتا که من کسری و فرزند وزیر ارشد کشورم.... من روز و روزگاری خاهان تو گیس قشنگ و مه نام و مه رخ و مه وش و مه ...مه ...مه ...مه .... بله .. مه نام داستان بگفتا که من همزادی دارم و به زمن ، زروی و ز اخلاقو ز اندامو زغیره... الانم به پشت سرت ایستادگان است به رویش بنما نگاهی شاید به مصلحت آید به کامت... کسری داستان به پشت سرس نگاهی کرد و جهان دیدگانش سیه تیره شد... کسری بگفت مرا بگرفتی اینجا که کسی نیست... مه نام زرنگه بگفت : تو گر مرا میخواستی چرا پس به پشت نگریستی ... مگر نمیدانی عاشق فقط نگاهش معشوق را میبیند ... خلاصه کسری جون حس ادبیات فارسیت گل کرده اینجور گفتی بهش خوب میرفتی به زبان فسای خودمون میگفتی: گلو من گناتم... به پایان آمد این آفیس حکایت همچنان باقیس
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عاشقانه , , :: برچسبها: عشق , مریم , داستان , عشقولانه , طنز , عشق , محبت , عاشقانه , عارفانه , مریم , گل مریم , مریمی , شعر , نماز , حجاب , اسلام , ستر , معشوق , جملاتعاشقانه , جملات عارفانه , احسان اسکندری , خانواده , جامعه , مریمی , نازنین مریم , دوست داشتنی , مادر , :: بازدید از این مطلب : 377 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
تمام دنیا به کنار ،
خدا را عشق است...
توصیه حضرت آیه الله خامنه ای به دانشجویان:
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عکس , , :: بازدید از این مطلب : 328 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
به نظر شما احساس امنیت کدوم بیشتره خودتون قضاوت کنید ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عکس , , :: برچسبها: حجاب , امنیت , اخلاق , بی حجابی , عشق , محبت , عاشقانه , عارفانه , مریم , گل مریم , مریمی , شعر , نماز , حجاب , اسلام , ستر , معشوق , جملاتعاشقانه , جملات عارفانه , احسان اسکندری , خانواده , جامعه , مریمی , نازنین مریم , دوست داشتنی , مادر , :: بازدید از این مطلب : 399 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: برچسبها: عشق , محبت , عاشقانه , عارفانه , مریم , گل مریم , مریمی , شعر , نماز , حجاب , اسلام , ستر , معشوق , جملاتعاشقانه , جملات عارفانه , احسان اسکندری , خانواده , جامعه , مریمی , نازنین مریم , دوست داشتنی , مادر , عکی , تصویر , , :: بازدید از این مطلب : 353
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد دخترک به عروسک تکه پاره اي که يک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اينو بيشتر از همه دوست دارم.مهمان با کنجکاوي پرسيد:اين که زياد خوشگل نيست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش بازي کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش ميشکنه... دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: برچسبها: عشق , محبت , عاشقانه , عارفانه , مریم , گل مریم , مریمی , شعر , نماز , حجاب , اسلام , ستر , معشوق , جملاتعاشقانه , جملات عارفانه , احسان اسکندری , خانواده , جامعه , مریمی , نازنین مریم , دوست داشتنی , مادر , :: بازدید از این مطلب : 392 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
برای دیدن تصاویر به اوامه مطلب مراجعه کنید
از دیدن تصاویر لذت ببرید ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عکس , , :: برچسبها: تصاویروعکس , عکس پس زمینه , قشنگ , :: بازدید از این مطلب : 289
نوشته شده توسط : احسان اسکندری
جوون مردی وناجوان مردی به روایت وجدان .. وما پاسخ دادیم... . ![]() ![]() . و چرا این گونه گشته ایم..؟؟؟؟ چه مادر هایی که جوونشونو به خداسپردنو بعد چند وقت فقط شنیدن مفقود الاثر شدن چه همسر هایی که شوهرشونو برای شرکت در جنگ تشویق میکردن چه فرزندانی که حتی مجال دیدن پدرشونم نداشتن فقط هر روز با عکس روی دیوار دردو دل میکنن و چه جواب خوبی از ما گرفتن نه؟؟؟؟؟؟ اونوقت خواهرانه جوابشون اینطور دادیم؟؟؟ برادرم تو چی فکر میکنی ؟؟؟؟؟ اونا رفتن که تو غیرتت بجوشه که به ناموس مردم اینطور نکاه کنی..؟؟؟ پدر یا مادر نکنه شما هم یادتون رفته اونا برا چی رفتن ؟؟؟؟؟؟ پس غیرتمون کجا رفته؟؟؟ اینا همه سوال های بی جوابه.؟ جالب اینجاست که ما اسم این کارارو میذاریم آزادی اگه این کارا آزادی ما با حیوون چ فرقی داریم ؟؟؟؟؟؟؟ ما هدفمون رو گم کردیم.. ما فراموش کردیم که اشرف مخلوقاتیم..!!! ما یادمون رفته صاحبمون "آقا حجت ابن الحسن" ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عکس , , :: برچسبها: فرهنگ , شهادت , , :: بازدید از این مطلب : 335 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود. وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره! هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟” مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!... زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده . تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را از کیفش درنیاورده بود ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عشق , , :: بازدید از این مطلب : 365 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: "نه" فرشته دوباره... به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عشق , , :: بازدید از این مطلب : 292 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.» شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!» ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عشق , , :: بازدید از این مطلب : 337 نوشته شده توسط : احسان اسکندری
یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد. بنابراین، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او!
کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند!»
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد.
گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() :: موضوعات مرتبط: عاشقانه , , :: بازدید از این مطلب : 274 |
|
موضوعات آرشیو مطالب آخرین مطالب صفحات پیوند های روزانه مطالب تصادفی مطالب پربازدید چت باکس
تبادل لینک هوشمند پشتیبانی LoxBlog.Com
|